شعر عشقولانه
آرزويي هر چند بچه گانه
هر چند از روي دل
هر چند مي دانم ممکن است به آرزويم نرسم
ولي حتي اگر به آرزويم نرسم٬
من تا آرزوها و هر جا که درها را باز کني با تو هستم و خواهم بود
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتي اگر فاصله ها باعث دوري ديده ها گردد
هميشه در دلم خواهي ماند
جايي که جاي هيچ کسي نيست بجز تو
و هيچ کسي نمي تواند جاي تو را در دلم بگيرد...
نگاه معصومت در ياد من هميشه جاويد است
براي هميشه...
پیدایم کن!
چه روزهاي زلالي بود!
هميشه يكي از ما چشم مي گذاشت،
تا بي نهايت ِ بوسه مي شمرد
و ديگري
در حول و حوش ِ شهامت ِ سايه ها پنهام مي شد!
ساده ٬ساده پيدايم مي كردي! پونه پنهان نشين من!
پس چرا در سكوت اين خانه پيدايم نمي كني؟
بيا و سرزده برگرد!
بگو: «-سك سك! مسافر ساده سرودنها!»
من هم قوطي ِ قرصهايم را در جوي روبروي خانه مي اندازم!
قلمم را،
چركنويس هاي تمام ترانه هاي تنهايي را!
بعد شانه شعر را مي بوسم!
مي گويم: «-خداحافظ! واژگان نمناك كوچه و باران!
آخر فرشته فراموشكار ِ من برگشت!»
پياده راه مي افتيم!
از دره گرگها،
تا كوچه دومين پرنده تنها
راه دوري نيست!
كنج دنج كوچه مي نشينيم!
من برايت از تراكم تنهايي اين سالها مي گويم
و تو برايم از حضور ِ دوباره بوسه!
ديگر «كبوتر باز برده» صدايت نمي زنم!
بر ديوار ِ بلند كوچه مي نويسم,
«كبوتر با كبوتر، باز با باز»
باور ميكنم كه عاقبت ِ علاقه به خير است!
كف ِ دست ِ راستم را نشان فالگير ِ پير پُل مي دهم،
تا ببيند كه خط ِ عمرم قد كشيده است
و ديگر مرا از نزديكي نزول نفسهايم نترساند!
آنوقت، ما مي مانيم و تعبير ِ اين همه رؤيا!
ما مي مانيم و برآوردِ اين همه آرزو!
ما مي مانيم و آغوش ِ امن علاقه...
بيا و سرزده برگرد!
مهربان ای فرشته قشگ آسمان از کدام قصه آمدی که لای لای عاشقانه ات هنوز
مرا به خواب سرزمین دور می برد دستهای گرم تو مرا به شهر شادی و سرور میبرد
به سوی نور می برد مهربان قصه گو از کدام قصه آمدی بگو
که پیش از این چشمهای من میزبان قطره های سرد اشک بود قطره قطره شعرهای آه و غصه می
سرود پیش از این چه دور بود آسمان به چشمهای من
این ستاره ها به دستهای من آشنای من نگاه کن دلم با دلت چگونه خو گرفت
این تن غریب و بی پناه من چگونه عاشقانه از تن تو رنگ و بو گرفت
مهربان ای پرنده قشنگ آرزو از کدام قصه آمدی بگو باز هم برای من شعرهای عاشقانه را
بخوان مهربان باز هم کنار من بمان .
و اين آغاز بيگانگی من با خودم است
نوشتن اولين نشانه بيگانگی من با کسی است که از کودکی تمام روز با من بوده است و شب
که از نيمه گذشت يواش يواش از ديوار واقعيت ها ميپرم
بدون اينکه به خودم بگويم
راستش را بگويم هر وقت به خودم گفتم
به من گفت اين خيال پردازی ها ماله يک کودک دو ساله است
شايد او راست بگويد و من اشتباه ميکنم
ولی اين دزدی شبانه هرشب انجام ميشود و من آرام از ديوار ها ميپرم
از پرچين ذهن ها ميپرم
بعضی وقت ها به باغی ميرسم که در آن باغ من پادشاهی هستم پيروز و فاتح
البته گاهی هم گدايی ميشوم که گليم بر دوش دارم و فال حافظ ميگيرم
در شهر خيال من خيابانی هست که رنگش هميشه سياه و سفيد است
شايد حاصل باوری باشد که هميشه نسبت به رنگ ها داشتم انعکاس های مسخره و دروغين
خورشيد
نميدانم شايد ! ساعت دوباره مثل هر شب چهار را نشان می دهد
و من ميروم تا من روزمرگی کند !
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آ
ید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در
خود نگه می دارد
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست
فرشتگان چشم به لب ها یش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود
با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست ". گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه
خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی
موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی
راه بر کلامش بست
سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند
خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون
کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود
.خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به
دشمنی ام بر خواستی
. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت
. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
روزی مردی خواب عجيبی ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايی
را که توسط پيک ها از زمين می رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسيد، شما چه کار می کنيد؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز
می کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحويل می
گيريم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را ديد که کاغذهايی را داخل پاکت
می گذارند و آن ها را توسط پيک ها يی به زمين می فرستند. مرد پرسيد: شماها چکار می
کنيد؟ يکی از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های
خداوندی را برای بندگان می فرستيم. مرد کمی جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته
است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش
تصديق جواب است. مردمی که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولی عده بسيار
کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته
پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافی است بگويند: خدايا شکر!
به آسمان که مي نگرم به ياد خاطرات اولين روز ها مي افتم...
ياد آن روز ها که کبوتر سبکبال دلم ، در آسمان يکدست آبي زندگي، فارغ از هر گونه غم
و حسرت پرواز مي کرد. و تو چقدر ساده غافلگيرش کردي. شاهين نگاهت تيز پرواز تر از
کبوتر بچه بود....
هر چه تلاش مي کنم يادم نمي آيد آن زمان که سبزه دلم را در سيزده سبز چشمانت گره مي
زدم، به کدامين افق خيره شده بودم؟انديشه ام چگونه به دست باد سپرده شده بود؟ احساس
من در کدامين آتش خاکستر شده بود؟ غرورم در طوفان کدام دريا آخرين نفس هايش را مي
کشيد؟
به خودم مي آيم. هواي سرد از بيرون خانه به درون سرک مي کشد. آخرين باز مانده غرورم
سر از دريا بيرون مي آورد و مي گويد:
نلرز! گرماي عشق در وجود توست...
مي گويم: آري وجود من از عشق گرم است.
باد آرام و ساکت مي وزد.
ناگهان از اعماق درونم،از زير خاکستر، صدايي مي شنوم:
پس چرا کبوتر دلت مي لرزد؟
کی فکر می کرد یه روز نگات اینجوری داغونم کنه
اواره و در به دره کوه و بیابونم کنه؟
عشق تو اینجوری تو تن من رخنه کنه
مثل یه سیلاب بزنه خراب و ویرونم کنه
کی فکر می کرد مردم شهر منو به هم نشون بدن
قصه ی تو مضحکه ی اهل خیابونم کنه
کی فکر می کرد که عشق تو از اون همه غرور من
یه کوه گریه بسازه ابر بهارونم کنه؟
از یه صدات شروع شد و به مرگ من تموم میشه
همیشه این عاشق که بپای عشق حروم میشه
واخر چه شد؟
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
فریاد که از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا